
گفتگوی من و نازی زیر چتر
بیا زیر چتر من كه بارون خیست نكنه
می گم كه خیلی قشنگه كه بشر تونسته آتیشو كشف بكنه
و قشنگتر اینه كه
یادگرفته گوجه را
تو تابه ها سرخ كنه و بعد بخوره
راسّی راسّی ؟ یه روزی
اگه گوجه هیچ كجا پیدانشه
اون وقت بشر چیكار كنه ؟
هیچی نازی
دانشمندا تز می دن تا تابه ها را بخوریم
وقتی آهنا همه تموم بشه
اون وقت بشر
لباسارو می كنه و با هلهله
از روی آتیش می پره
دوربین لوبیتل ِ مهریه مو
اگه با هم بخوریم
هلهله های من وتو چطوری ثبت می شه
عشق من
آب ها لنز مورب دارند
آدمو واروونه ثبتش می كنند
عكسمون تو آب بركه تا قیامت می مونه
رنگی یا سیاه سفید ؟
من سیاه و تو سفید
آتیش چی ؟ تو آبا خاموش نمی شن آتیشا
نمی دونم والله
چتر رو بدش به من
اون كسی كه چتر رو ساخت عاشق بود
نه عزیز دل من ‚ آدم بود
(حسین پناهی)
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387ساعت 12:33 توسط سعید
|
+
نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم دی 1387ساعت 12:3 توسط سعید
|
رنگین کمان
از آن کسانی هست
که تا آخرین قطره باران زیر باران
بمانند.
و
دلخوش عشق شما نیستم ای مردم
روی زمین
به خدا
معشوقه من آن
بالاییست.
+
نوشته شده در پنجشنبه نهم خرداد 1387ساعت 14:39 توسط سعید
|
در وصل هم ز عشق تو ای گل در آتشم
عاشق نمی شوی که ببینی چه می کشم
با عقل آب عشق به یک جو نمی رود
بیچاره من که ساخته از آب و آتشم
.
.
.
لب بر لبم بنه بنوازش دمی چو نی
تا بشنوی نوای غزلهای دلکشم
ساز صبا بناله شبی گفت شهریار
این کار تست من همه جور تو می کشم
شب همه بی تو کار من شکوه بماه کردن است
روز ستاره تا سحر تیره به آه کردن است
متن خبر که یک قلم بی تو سیاه شد جهان
حاشیه رفتنم دگر نامه سیاه کردن است
+
نوشته شده در چهارشنبه هشتم خرداد 1387ساعت 22:41 توسط سعید
|
تا انتهای حضور
امشب
در یک خواب عجیب
رو به سمت کلمات
باز خواهد شد
باد چیزی خواهد گفت
سیب خواهد افتاد
روی اوصاف زمین خواهد غلتید
تا حضور وطن غایب شب خواهد رفت
سقف یک وهم فرو خواهد ریخت
چشم
هوش محزون نباتی را خواهددید
پیچکی دور تماشای خدا خواهد پیچید
راز سر خواهد رفت
ریشه زهد زمان خواهد پوسید
سر راه ظلمات
لبه صحبت آب
برق خواهد زد
باطن اینه خواهد فهمید
امشب
ساقه معنی را
وزش دوست تکانخواهدداد
بهت پرپر خواهد شد
ته شب یک حشره
قسمت خرم تنهایی را
تجربه خواهد کرد
داخل واژه صبح
صبح خواهد شد
+
نوشته شده در چهارشنبه هشتم خرداد 1387ساعت 22:33 توسط سعید
|
+
نوشته شده در جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387ساعت 21:44 توسط سعید
|

تا وقتی اینجا بمونی ، بارون قشنگ و نَم نَمه ...
هوای رفتن که کنی ، مرگِ گُلایِ مریمه ...


این روزا گاهی جلوی آینه می ایستم و اشکهامو نگاه می کنم....
می خوام همه ی اشکامو جمع کنم تا وقتی دیدمت بهت نشون بدم....
شایدم برا روز تولدت بهت هدیه دادم....
این روزا هوای اتاقم بدجوری خزونیه....همش آسمون ابریه...
.انگار آسمون هم می خواد اشکاشو جمع کنه....
این روزا همش ابر...
همش بارون....
همش اشک...
.همش باد....
همش بغض ....
همش تنهایی...
کاش فقط یه کم تنها نبودم...
.کاش یه کم خسته نبودم...
این روزا کاش فقط یه کم تو بودی ....


دوست دارم... "
به زبان يوناني : S'ayapo philo Su
"
به زبان روسي : Ya vas liubli
"
به زبان پرتقالي : Amo - te
"
به زبان فارسي : Dooset Daram
"
به زبان آلماني : Ich liebe dich
"
به زبان اسپانيايي : Te quiero
"
به زبان سوئدي : Jag a Iskan dig
"
به زبان هندي : Mai tujhe pyaar kartha ho
"
به زبان فرانسه : Je t'aime
"
به زبان ارمني : Jiroum em kez
"
به زبان انگليسي : I Love You
"
به زبان ترکي : Seni seviyo rum
"
به زبان دانمارکي : Jeg elsker dig
"
به زبان چيني : Mi tuzya var ruem karata
"
به زبان سوئيسي : Cha'ha di ga''rn
"
به زبان برزيلي : Eu te arno
"
به زبان هلندي : Ik hou van jou
"
به زبان عربي : Ohebbak
+
نوشته شده در جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387ساعت 21:34 توسط سعید
|
هیچ وقت نگو ما به درد هم نمیخوریم ،شاید اون به درد تو نخورده ولی شاید تو مرهمه همه دردای اون باشی

وقتی دستام خالی باشه...وقتی باشم عاشق تو
غیر از دل چیزی ندارم لایق تو....
هربلایی به سرم اومد همه زجری که کشیدم
همه رو به جون خریدم اما از تو دل نبریدم
هر جابودم باتو بودم....هرجارفتم تورو دیدم
تو سبک شدن تو رویاهمه جا به تو رسیدم....
اگه احساسمو کشتی اگه از یاد منو بردی....
اگر رفتی و بی تفاوت به غریبه سر سبردی...
بدون اینو که دل من شده جادو به طلسمت
یکی هست اینور دنیا که یادش مونده اسمت
+
نوشته شده در جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387ساعت 21:29 توسط سعید
|
شکسپير: زندگي حواسشو جمع
ميکنه ببينه تو
چي دوست داري تا دقيقا همونو ازت
بگيره....




در رویاهای كودكانه آموختم به چیزی
كه به من
تعلق ندارد فكر نكنم اما ناگهان او
همه ی فكرم شد
+
نوشته شده در جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387ساعت 21:21 توسط سعید
|
+
نوشته شده در جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387ساعت 21:18 توسط سعید
|
ای پیک راستان خبر یار ما بگو
احوال گل به بلبل دستان سرا بگو
ما محرمان خلوت انسیم غم مخور
با یار آشنا سخن آشنا بگو
گر دیگرت برآن سر دولت گذر بود
بعد از ادای خدمت و عرض دعا بگو
هر چند ما بدیم تو مارا بدان مگیر
شاهانه ماجرای گناه گدا بگو
+
نوشته شده در جمعه ششم اردیبهشت 1387ساعت 12:3 توسط سعید
|
شمایی که به جسم هم، به این ظاهر غریابنه هم عشق می ورزید
بی آنکه حرف دلی گفته باشید از درد مشترکتان
از اندوه آنچه از آن رنج به دوش می کشید
و آرام در پوست غریبانه هم می خزید
تا غمی جان فرسا را از یکدگر پنهان کنید
آه که من فریاد نفرت بر می کشم از این هم انزجار
از این همه درد فرو خورده
آه که من سراسر پرم از فریاد زخمهایی که کشیده ام
دیدگانم دگر تاب دیدن این همه نفرت را ندارد
دستانم دگر یارای دست دادن با شما را ندارد
لبانم دگر توان بازگو کردن این همه رنج را ندارد
هیچ کس با من حرفی از درونم نزد
و من در درون خود سوختم
و من غریب مانده ام در میان شمایی که زندگی را اینگونه می پنداری

ممنون از ستایش
که کد آهنگو محبت کرد
من خوشــه چين دردهايم آي مردم انـدوه مي چينم تبسـم مي فروشــم
آری دل مـــــــــــــرد بی صدا میشکند
+
نوشته شده در دوشنبه پانزدهم بهمن 1386ساعت 11:35 توسط سعید
|
از راهی که قلبم در آن می رود
تا کی بايد ادامه يابد اين احساس
تا کی بايستم اين درد صبر را

پشت هر چهره شهري است
كوچه هايش پر رمز پر راز
آسمانش چشم
گاه باران گاه آبي
وزماني پر پرواز كبوترها
باغ اين شهر پراز قاصدك است
همه اينجا منتظرند
چشم به راه
خاك اين شهر پراز خاطره سبز مسافرهاست
نقدي بايد زد
قصه بكر شنيدن دارد
پشت هر چهره شهري است
پرشمع
پر نذر
آرزوها بادبادكهايي رقصان
در هوا سرگردان
فرصتي بايد براي دل بستن
ديدن....
پشت هر چهره شهري است
دروازه لبخند كجاست؟؟؟؟

بگو برای پریدن چقدر باید داد؟ برای خوب دویدن چقدر باید داد؟
به بارگاه خدا میبرند روح مرا برای دیر رسیدن چقدر باید داد؟
درون گور خودم را به چشم می بینم در آرزوی ندیدن چقدر باید داد؟
مرا از این قفس زندگی رها نکنید بخاطر دیر رسیدن چقدر باید داد؟
میان بودن و رفتن کدام سهم من است برای قرعه کشیدن چقدر باید داد؟
بدان گرگ صفت نیستم من انسانم ولی برای دریدن چقدر باید داد؟
در این زمانه که نان آبروی انسانهاست برای قلب خریدن چقدر باید داد؟
صدای پای نبودن سکوت قلب من است برای نغمه شنیدن چقدر باید داد؟
درون سینه اگر جای زندگی خالی است بگو برای طپیدن چقدر باید داد؟

+
نوشته شده در دوشنبه پانزدهم بهمن 1386ساعت 11:34 توسط سعید
|
و زندگانی شاید
مچموعه ایست از انتظار
شـــــــــــــــــــاید

من آنجا چشم در راه توام ناگاه
ترا از دور مي بينم که مي آيي
ترا از دور مي بينم که مي خندي
ترا از دور مي بينم که مي خندي و مي آيي
نگاهم باز حيران تو خواهد ماند
سراپا چشم خواهم شد
ترا در بازوان خويش خواهم ديد
سرشک اشتياقم شبنم گلبرگ رخسار تو خواهد شد
تنم را از شراب شعر چشمان تو خواهم سوخت
برايت شعر خواهم خواند
برايم شعر خواهي خواند
تبسمهاي شيرين ترا با بوسه خواهم چيد
وگر بختم کند ياري.......
در آغوش تو
.
اي افسوس..........
افســــــــــــــــــــــــــــــــــوس
ای سکوتت لحظه لحظه مرگ من
آسمانی!
با توام،حرفی بزن
بوی باران می دهد نجوای تو
گفتگوی سبز و بی پروای تو
می توان در بستر یادت شکفت
می توان همچون تو شعری تازه گفت
با غزل،با مثنوی،با انتظار!
یاد تو باغی است سرشار از بهار
+
نوشته شده در دوشنبه پانزدهم بهمن 1386ساعت 11:32 توسط سعید
|

می پرسم: اثر کیست؟ می گوید: نمی دانم!
می پرسم: این نوشته معنی اش چیست؟
می گوید: نمی دانم! می خواهم بپرسم ...
نگاهش می کنم . چشمان زلالش پایین است.
دلم می گیرد. دوست دارم چشمانش را بالا بیاورد
تا بگویم اینها مهم نیست، تو یک چیز را خوب می دانی،
خوبی و مهربانی را
در كوچه پس كوچه هاي غم دوره گردي غريبم
در شهر خود نيز حتي انگار مردي غريبم
حالا كه يخ زد دل من چون فاخته زير باران
ديگر محال است پرواز حالا كه زردي غريبم
در جشن مردابي من پاييز و غم پاي كوبان
من مردي از نسل اهم همزاد دردي غريبم
با چشم هاي سراسر لبريز لبخند و گندم
در زير باران پاييز، افسوس كردي غريبم

شريك سقف من نيستي ،
بذار همسايه باشيم و فقط يك دونه ديوار را شريكم باش
شريك عمر من نيستي، بيا هم لحظه باشيم و همين يك لحظه ديدار را شريكم باش
فقط در حد يك لبخند ، لبت را قسمت من كن؛
اگر خورشيد من نيستي بيا شمع را روشن كن
تمناي شرابم نيست، يك جرعه آب شريكم باش؛
كنار چشمه رؤيا ، يك لحظه خواب شريكم باش
شريك زندگيم نيستي ، شريك آرزويم باش؛
اگر نيستي كنار من ، بيا و رو به رويم باش
سلامي كن گهگاهي به نام آشنا بر من ؛
همين اندازه هم بسه براي شور دل بستن
غزل خونم نباش ، اما به حرفي ساده شادم كن؛ ا
گر ديدي مرا بشناس، نمي گم اين كه يادم كن
يك عشق نابسامان را چه ساماني از اين خوشتر؛
شكايت نامه دل را چه پاياني از اين خوشتر
+
نوشته شده در دوشنبه پانزدهم بهمن 1386ساعت 11:29 توسط سعید
|
+
نوشته شده در پنجشنبه یازدهم بهمن 1386ساعت 16:34 توسط سعید
|
+
نوشته شده در چهارشنبه دهم بهمن 1386ساعت 17:38 توسط سعید
|
+
نوشته شده در چهارشنبه دهم بهمن 1386ساعت 17:36 توسط سعید
|
+
نوشته شده در چهارشنبه دهم بهمن 1386ساعت 9:42 توسط سعید
|
+
نوشته شده در چهارشنبه دهم بهمن 1386ساعت 9:31 توسط سعید
|
جواب مسابقه: دل خوش عشق شما نیستم ای اهل زمین
بخدا معشوقه من بالاییست....
+
نوشته شده در سه شنبه نهم بهمن 1386ساعت 16:39 توسط سعید
|
بچه ها مسابقه...
هر کی توانست اسم عشق منو بگه وبلاگمو با پسوردش بهش میدم
+
نوشته شده در جمعه بیست و سوم آذر 1386ساعت 11:39 توسط سعید
|

کنار دیوارهای تنهایی.لحظه ای ساکت می نشینم.به یاد تلخیه خاطراتم ابروانم بهم گره می خورد.
واشک بی اراده گونه هایم را خیس می کند....
احساس تنهایی ازارم می دهد.
*بازهم دلتنگم.مثل سالها پیش.
+
نوشته شده در جمعه بیست و سوم آذر 1386ساعت 11:21 توسط سعید
|
بی کسی ...
تقديم به همه آدمای مثل خودم
هیچكي از رفتن من غصه نخورد
هيچكي با موندن من شاد نشد
وقتيرفتم كسي قلبش نگرفت
بغض هيچ آدمي فرياد نشد
وقتي رفتم كسي گريش نگرفت
اشكشو كسي نريخت پشت سرم
راستي كه بي كسي درد بديه
منم انگار هميشه تو سفرم
وقتي رفتم كسي غصش نگرفت
وقتي رفتم كسي بدرقم نكرد
دل من مي خواس تلافي بكنه
پس چش هيچ كسي عاشقم نكرد
وقتي رفتم ، نه كه بارون نگرفت
هوا صاف و خيليم آفتابي بود
اگه شب مي رفتم و خورشيد نبود
آسمون خوب مي دونم ، مهتابي بود
چشمي با رفتن من خيره نموند
به در و به آسمونو پنجره
مي دونم ، خيليا گفتن چيزي نيس
ماتم نداره ، بذار بره
وقتي رفتم كسي اشكش نيومد
نيمود هيچ جا صداي گريه اي
توي اين دنياي بد ، هيچكي نداشت
از سفر رفتن من ، گلايه اي
هيچ كسي نگاش برام ابري نشد
زلزله ، هيچ دلي رو تكون نداد
راس راسي ، واسه كسي مهم نبود
نه كه فك كني بود و نشون نداد
چهره ي هيچ كسي پژمرده نبود
گلا اما همه پژمرده بودن
كسايي كه واسشون مهم بودم
همه شايد يه جوري مرده بودن
كي مي رم كجا مي رم ، ميام يا نه
كسي لااقل اينو سوال نكرد
انگاري مي خوام برم خريد كنم
هيچ كسي چيزي نگفت ، حلال نكرد
دم رفتن كسي حرفي نمي زد
همه ساكت بودن و بي سر و صدا
يه نگهبان كه ما رو نگا مي كرد
زير لب گفت ، به سلامتي كجا ؟
اشك و خندم دو تايي كنار هم
با يه لحن مهربون جواب دادن
انگاري يه عالمه كوهاي سخت
از رو شهر شونه ي من ، افتادن
اين سوال مهربونو ، بي ريا
پرسش ساده ي يه غريبه بود
كسي كه اسم منم نمي دونست
زير چشماش غمي بود ، داغ و كبود
شعرمو بايد يه جور عوض كنم
يا بذارمش همينجور بمونه
ته قلبم مي خوام اين حقيقتو
هر كسي دوس داره شعرو ، بخونه
دم رفتن كسي گفت سفر به خير
كه واسم غريب و ناشناخته بود
اما اون وقتي رسيد كه قلب من
همه ي آرزوهاشو باخته بود
بهتره اهالي رويامونو
بدون توقعي ، جواب كنيم
نبايد حتي رو بهترين كسا
توي بدترين جاها ، حساب كنيم

+
نوشته شده در جمعه بیست و سوم آذر 1386ساعت 11:20 توسط سعید
|
+
نوشته شده در جمعه بیست و سوم آذر 1386ساعت 11:12 توسط سعید
|
+
نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم آذر 1386ساعت 18:42 توسط سعید
|
وقتی کار از کار گذشت دیگه چه فایده ای داره توی فالت بیاد:
یوسف گمگشته باز آید به کنعان غم مخور
ای
عشق شکسته ایم مشکن ما را
این گونه به خاک ره میفکن ما را
ما در تو به چشم دوستی می بینیم
ای دوست مبین به چشم دشمن ما را
خواستم به کسی روی کنم شاید فراموشت کنم
زندگی شاید ندارد باید فراموشت کنم
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم آبان 1386ساعت 15:57 توسط سعید
|
گمان كردم يك نفر هست هنوز
كه سرا پاي وجودش مرا مي فهمد
يك نفر هست هنوز
كه در همه ثانيه ها مي جويد مرا
و غم فاصله را مي داند
يك نفر هست هنوز
كه نگاهش سخن از چشم ترم مي خواند
و دلش تا به ابد در پي من مي ماند
گمان كردم يك نفر هست هنوز 
كه در آتش تند غمم تب دارد
گر نباشم هر دو چشمش مي بارد
اما چه زود تباه شد رؤياي با او بودن


.•*´¨`*•.¸كاش مي شد اشك را تهديد كرد... ¸.•*´¨`*•.
.•*´¨`*•.¸مدت لبخند را تمديد كرد...¸.•*´¨`*•.
.•*´¨`*•.¸در ميان لحظه ها، لحظه ديدار را نزديك كرد...¸.•*´¨`*•.
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم آبان 1386ساعت 15:39 توسط سعید
|
ای سر چشمه ی محبت
ای عشق واقعی
چگونه ستایشت کنم در حالی که قلبت از محبت بی نیاز است
چگونه ببوسمت وقتی که عشقت در وجودم جاری میشود
بگذار نامت را تکرار کنم نامت زیباست دلنشین است
چه داشته ای که اینگونه مرا طلسم کرده ای
من اینگونه نبودم تو عشق را با من آشنا کردی
تو هوای دلم را با طراوت کردی
زمانی که با تو هستم به آسمان به بیکران برواز میکنم
پس بدان دوستت دارم گرچه پایان راه را نمیدانم..
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم آبان 1386ساعت 15:38 توسط سعید
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم آبان 1386ساعت 15:36 توسط سعید
|